تبليغاتX
چکنویس

چکنویس

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم -

چند سال پیش مصاحبه‌ای از همسر مکرم شهید آوینی می‌خواندم. چند نکته در مورد شهید آوینی توی آن مصاحبه بود که برایم تازگی داشت. یکی از آنها که همیشه یادم هست این بود که "مرتضی هیچگاه از آلام جسمی و روحی خودش حرف نمی‌زد". شبیه این را از برادر معززش، جناب سید محمد آوینی هم شنیده بودم. درجاتش متعالی. این مرام حزب‌الله است و هر چه ابتلائش بیشتر باشد زبانش خاموش‌تر است. اما گاه هست که بار رنج بر روح سنگین می‌شود و زبان تاب نمی‌آورد و به شکوه باز می‌شود. باز شدنی!

صبر بر رنج اما برای حزب‌الله توشه آخرت است. و الا چه رنجی؟ وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن. اصلاً رنج، قوت حزب‌الله است. قوت غالب! اگر سهم روزانه‌اش نرسد، روزش به شب نمی‌رسد. عید فطر پارسال یادم هست که بچه‌ حزب اللهی‌ها دنبال این بودند که بدانند فطریه‌ قوت غالب‌شان که در طول سال رنج بوده چقدر می‌شود، می‌خواستند پرداخت کنند! بزرگترین رنج حزب‌الله، رنج اسلام است و هر آنچیزی که با اسلام نسبتی می‌یابد. غیر از این هر چه هست، غصه دنیاست و هر کس چنین رنجی بر گرده دارد داخل در حزب‌الله نیست و اسیر دنیاست. اسیر دنیا در حزب طاغوت است. حزب‌الله با نداری و پابرهنگی خو کرده و از "شعب ابی ‌طالب" تا امروز سهم او از دنیا همین بوده که تا امروز هست.

مرد آنست که سینه‌اش مالامال رنج برای حق باشد و مردتر از حزب‌الله در این عرصه کیست؟ زخم زبان و ناسزا و طعنه و لغو شنیدن حزب‌الله اما حکایت دیگری است. شهید آوینی در دست‌نوشته‌ای با عنوان "نامه‌ای به بهشت" که برای یکی از دوستان شهیدش بنام "رضا مرادی‌نسب" نوشته، برای او نوشته است که "رضاجان! هرگاه در قرآن در وصف بهشت می‌خواندم که لا تسمع فیها لاغیة و یا لا یسمعون فیها لغوا و لا تأثیما در شگفت می‌آمدم که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد که بهشت را اینچنین ستوده‌اند: جاییکه در آن لغو و تأثیم به گوش نمی‌رسد. حال در می‌یابم رضا جان..." او این گلایه را از کسانی نزد "رضا" برده که عشق و دلباختگی او به کربلا را خشونت و جذبه‌های شهوانی سخیف را عشق می‌نامند و جنگ را دوران غمباری می خوانند که گذشته. و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف شده می پندارند. امروز داشتم این نامه را برای بار چندم می‌خواندم. بعد از خواندنش تصمیم گرفتم من هم نامه‌ای برای سید شهیدان اهل قلم به مقصد بهشت بنوسم و در آن برای او بنویسم که ما هم فهمیدیم که چرا بهشت را اینچنین ستوده‌اند! ما جنگ ندیده‌ایم و اندازه شهدا خشونت‌طلب نبوده‌ایم، اما بس بخاطر ایستادن پای بزرگترین آرمان خمینی و شهیدان که "ولایت فقیه" بود هر روز داریم هرزه می‌شنویم و زخم زبان‌ و نیش‌هایی دریافت می‌کنیم که صد رحمت به نیش مار زنگی!

برای من کسر شأن است که اینجا شکوه کنم که برای پشتیبانی از ولایت فقیه فحش می‌خوریم؛ وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم. این مرام از مالک اشتر به حزب‌الله رسیده. اما دیروز از زبان کسی به افتخاری نائل شدم که سالها بود حسرتش را می‌کشیدم و برای همین دوست دارم به کوری چشم دشمن بنویسم که چه شنیدم. همیشه حسودیم می‌شد به مرحوم استاد بخت‌شکوهی - استاد گمنام خوشنویسی کشور - که وقتی شعری را برای امیرالمؤمنین (ع) قلمی می‌کرد یا حدیثی در شأن آن حضرت از رسول خدا (ص) می‌نوشت، زیرش امضا می‌کرد "کلب آستان علی، ابراهیم بخت‌شکوهی". دیروز یکی ما را کلب آستان سید علی نامید! البته نه به این مؤدبی. ولی دمش گرم، دل ما را شاد کرد. گفت که ما از نوع تربیت شده‌اش هستیم. زیادی مفتخر کرد ما را و الا ما تا امروز برای آن آستان همینقدر هم نتوانسته‌ایم وفادار باشیم.

ما هرزه شنیدن و نیش خوردن برای آرمانی را که سیصد هزار شهید پای آن خون داده‌اند برای خود افتخار می‌دانیم. ما از دشمن توقعی نداریم، اما از دوست که ناسزا بار ما می‌کند توقع داریم از هر صد تا که نثار ما می‌کند لااقل یکی هم نثار سران فتنه بکند. مالیات ندارد که!



مهدی خانعلی زاده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 19:9  توسط امیر  | 

گزارش شاهد عيني از قيام جنبش سبز در 22 خرداد


با دعوت فعالان جنبش و با خنک شدن هوا کم کم بر عده ی حاضران در خیابان و پیاده رو ها افزوده می شود.

مرد و زن و پیر و جوان در پوشش خرید و سیاحت آثار تاریخی و تفریح در حال پیوستن به جمع مردم هستند.

در لباس تمام مردم می توان تکه ای رنگ سبز یا میشی یا یشمی ویا دیگر از خانواده ی سبز را به وضوح مشاهده کرد.

حضور کودکان در این جا چشمگیر است که برای اصفهان نوید آینده ای سبز را می دهد.

در گوشه ای از پیاده رو مردی شروع به شعار دادن می کند و فورا اطرافش شلوغ می شود و شاید تا چند دقیقه ی دیگر تمام عینک های آفتابی اش فروش برود.

صورت مرد تکیده و سوخته است و نشان می دهد فقط و فقط در پی یک زندگی آزاد برای همه ی ایرانیان است و تنها به دنبال پاسخ برای این سئوال است که "چرا؟".

پلاکاردهای بزرگ که بر روی آن ها به صورت معنا داری نوشته شده است "حراج واقعی" در همه جا به چشم می خورد و گاهی عددی هم کنار تابلو نوشته شده است "30 درصد" که اشاره ی ظریفی است به نتایج واقعی انتخابات و اینکه ایران با شکوه به تاراج کوتولگان رفته است.

 با وجود فشار و حضور بی سابقه ی نیروهای امنیتی و گارد رهبری و سپاه با لباس های مبدل در قالب راننده ی اتوبوس، مغازه دار، گدا، ره گذر و ... امید برای آزادی ایرانی آباد مرد و زن را بی هیچ دلهره و ترسی به میدان آورده است.

همه با هم اند همه سبز، حتی علمای مردمی در بین جمعیت دیده می شوند. شمارش معکوس برای حکومت آخوندها شروع شده است.

جوانی از من پرسید "ساعت چند است؟" و من گفتم "هفت و ربع" و او به جمع مردم پیوست.

جوانی از کنارم رد شد و در دستش موبایلی بود که با صدای عجیب بلندی آهنگی از یک خواننده ی آزادی خواه سبز پخش می کرد و این بر لطافت تجمع و همبستگی بیشتر مردم می افزود.

پیرمردی نزدیک صد ساله در کنار خیابان هاج و واج مانده...او هم از این غیرت مردم شگفت زده است...شاید چنین جمعیتی را فقط در سال 42 دیده باشد. اما آن زمان زمین متری دو ریال بود. او شاید نداند با رفتن آخوندها بهترین ماشین هنوز "پژو آخوندی" است یا نه.

زن ایرانی این جا به سیم آخر زده است. حجاب از فکر و چشم و سر خود برداشته و به خیابان آمده. شاید شعار او این است "نه روسری نه تو سری ".

خبرنگاران و عکاسان خارجی در تمام مسیر راهپیمایی به چشم می خورند و صدای مردم را به گوش جهانیان می رسانند. برای وارد شدن این ها به مدرسه ی چهارباغ 5000 تومان و برای وارد شدن ما 2000 تومان پول گرفته می شود.

این چهره ی مرد و زن ایرانی است که از پلیس و آجان نمی ترسد و ماشینش را جلوی تقاطع پارک می کند.  یعنی این راه بی برگشت است...

دست جوانی از میان جمعیت بالا می رود و با تمام وجود فریاد می زند "عباس..." و به دور دست می نگرد...عباس بر می گردد و از دیدن رفقش خوشحال می شود....ما بی شماریم.

با تاریک تر شدن هوا مردم حتما چراغ های اتوموبیل های خود را روشن خواهند کرد و این نشانه ی اتحاد یک ملت فهیم است چون در تاریکی رانندگی کار عاقلانه ای نیست.

اینجا همه "ندا" هستند و "مهدی" (یقین یک مهدی نامی هم دارند این ها!).اکنون ساعت 19 و سی دقیقه است و من در بطن یک رویداد تاریخی در یک خیابان تاریخی هستم...خدا را چه دیدی شاید بخت ما هم باز شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 0:23  توسط امیر  | 

گزارش شاهد عيني از قيام جنبش سبز در 22 خرداد


با دعوت فعالان جنبش و با خنک شدن هوا کم کم بر عده ی حاضران در خیابان و پیاده رو ها افزوده می شود.

مرد و زن و پیر و جوان در پوشش خرید و سیاحت آثار تاریخی و تفریح در حال پیوستن به جمع مردم هستند.

در لباس تمام مردم می توان تکه ای رنگ سبز یا میشی یا یشمی ویا دیگر از خانواده ی سبز را به وضوح مشاهده کرد.

حضور کودکان در این جا چشمگیر است که برای اصفهان نوید آینده ای سبز را می دهد.

در گوشه ای از پیاده رو مردی شروع به شعار دادن می کند و فورا اطرافش شلوغ می شود و شاید تا چند دقیقه ی دیگر تمام عینک های آفتابی اش فروش برود.

صورت مرد تکیده و سوخته است و نشان می دهد فقط و فقط در پی یک زندگی آزاد برای همه ی ایرانیان است و تنها به دنبال پاسخ برای این سئوال است که "چرا؟".

پلاکاردهای بزرگ که بر روی آن ها به صورت معنا داری نوشته شده است "حراج واقعی" در همه جا به چشم می خورد و گاهی عددی هم کنار تابلو نوشته شده است "30 درصد" که اشاره ی ظریفی است به نتایج واقعی انتخابات و اینکه ایران با شکوه به تاراج کوتولگان رفته است.

 با وجود فشار و حضور بی سابقه ی نیروهای امنیتی و گارد رهبری و سپاه با لباس های مبدل در قالب راننده ی اتوبوس، مغازه دار، گدا، ره گذر و ... امید برای آزادی ایرانی آباد مرد و زن را بی هیچ دلهره و ترسی به میدان آورده است.

همه با هم اند همه سبز، حتی علمای مردمی در بین جمعیت دیده می شوند. شمارش معکوس برای حکومت آخوندها شروع شده است.

جوانی از من پرسید "ساعت چند است؟" و من گفتم "هفت و ربع" و او به جمع مردم پیوست.

جوانی از کنارم رد شد و در دستش موبایلی بود که با صدای عجیب بلندی آهنگی از یک خواننده ی آزادی خواه سبز پخش می کرد و این بر لطافت تجمع و همبستگی بیشتر مردم می افزود.

پیرمردی نزدیک صد ساله در کنار خیابان هاج و واج مانده...او هم از این غیرت مردم شگفت زده است...شاید چنین جمعیتی را فقط در سال 42 دیده باشد. اما آن زمان زمین متری دو ریال بود. او شاید نداند با رفتن آخوندها بهترین ماشین هنوز "پژو آخوندی" است یا نه.

زن ایرانی این جا به سیم آخر زده است. حجاب از فکر و چشم و سر خود برداشته و به خیابان آمده. شاید شعار او این است "نه روسری نه تو سری ".

خبرنگاران و عکاسان خارجی در تمام مسیر راهپیمایی به چشم می خورند و صدای مردم را به گوش جهانیان می رسانند. برای وارد شدن این ها به مدرسه ی چهارباغ 5000 تومان و برای وارد شدن ما 2000 تومان پول گرفته می شود.

این چهره ی مرد و زن ایرانی است که از پلیس و آجان نمی ترسد و ماشینش را جلوی تقاطع پارک می کند.  یعنی این راه بی برگشت است...

دست جوانی از میان جمعیت بالا می رود و با تمام وجود فریاد می زند "عباس..." و به دور دست می نگرد...عباس بر می گردد و از دیدن رفقش خوشحال می شود....ما بی شماریم.

با تاریک تر شدن هوا مردم حتما چراغ های اتوموبیل های خود را روشن خواهند کرد و این نشانه ی اتحاد یک ملت فهیم است چون در تاریکی رانندگی کار عاقلانه ای نیست.

اینجا همه "ندا" هستند و "مهدی" (یقین یک مهدی نامی هم دارند این ها!).اکنون ساعت 19 و سی دقیقه است و من در بطن یک رویداد تاریخی در یک خیابان تاریخی هستم...خدا را چه دیدی شاید بخت ما هم باز شد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 13:12  توسط امیر  | 

غروب تماشایی


مستکبرين زمانه ی رسوايي شماست
ايران ما شکست تماشايي شماست

موجي به گل نشسته و ريگي به زير تيغ
آري همين تمام توانايي شماست

ماتم کشيده را طلب صبر مي کنند
امروز روزگار شکيبايي شماست

هر سال جشنِ مليِ رندان اين ديار
تستي براي سنجش بينايي شماست!

«گر مِي فروش حاجت رندان روا کند»
خورشيد قاتل شب رويايي شماست


***
«حالي درون پرده بسي فتنه مي رود»
وز اندرون صداي هم آوايي شماست
***

اي نامه هاي دعوتتان ثبت در زمان!
سرهاي قدسيان سر رسوايي شماست

با پرچم نبي شده در جنگ با ولي
بزم جمل نماد صف آرايي شماست

ترسم که صرفه اي نبريد عاقبت به حشر
تا کشتن شرف همه کارآيي شماست

ما در کنار رهبرمان ايستاده ايم
اي اهل کوفه دوره تنهايي شماست

با تار موي يوسفمان مصر مي خريم
اين چند سکه قيمت بالايي شماست

خورشيد مي رسد شبتان ختم مي شود
اين چند ثانيه همه دارايي شماست

رنگ شفق گرفته سراپای آسمان
اين داستان، «غروب تماشايي» شماست

محمد صادق باطنی
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 20:25  توسط امیر  | 

خداکند که رویانا بمیرد!

خداکند که رویانا بمیرد!

ایران اسلامی پهناور ما متشکل از قومیت ها و نژاد ها و گروهها ی مختلف است در حوزه سیاست نیز این تشتت وجود دارد.

نظرات گوناگون سیاسی در تمامی کشور ها وجود دارد و در بیشتر مواقع موجب رشد و بالندگی آن کشور می شود.

در کشور مانیز گروهها ،تشکل ها و نظرات سیاسی متعدد وجود دارد.

اما این جا ایران است!(با لهجه علی دایی)

این جا برخی گروههای سیاسی کارکرد اپوزیسیونی دارند و توقع دارند که حکومت تمامی زمینه هارا برای فعالیت براندازانه آنها آماده کند.

این جا برخی روزنامه ها فقط نام مردم را یدک می کشند و هنگامی که همین مردم انتخابی خلاف نظر ایشان کردند متهم به سیب زمینی خوری، قابلمه به دستی و عشق ساندیس می شوند.

این جا برخی حتی فراتر هم می روند اینجا هنگام دیدن پیشرفت کشور دندان های خشمشان به هم ساییده میشود همین ها که در کنسرت شجریان هنگام اجرای «مرغ  سحر»سنتی ایرانی اشک می ریزند و دو بسته دستمال کاغذی حرام میکنند .

همین ها آرزو می کنند «رویانا» بمیرد!

آرزو میکنند «امید» داخل مدار قرار نگیرد!

آرزو میکنند «شهاب 3 »در سکوی پرتاب منفجر شود !

آرزو میکنند «ایران 140 »با همه سرنشینانش سقوط کند!

ناوشکن «جماران» غرق شود با همه ملوانانش!

باور کنید این ها آرزوی بعضی از ماست باورش سخته نه؟اما باور کنید!  

این جا عده ای 4 سال نماز امام زمان {عج الله تعالی فرجه الشریف} خواندند تا تورم 100 درصد شود و مسکن روز به روز گران تر شود و بیکاری کمر مردم را خرد کند تا مبادا رقیب محبوب تر شود!

همین ها هنگام پخش سرود «ای ایران ای مرز پرگهر» برپا می ایستند و اشک میریزند!باور کنید

این ها «یار دبستانی» میخوانند و بغض میکنند!

 اما وقتی تیم «ربوتیک امیر کبیر» شهرت جهانی می یابد آرزو میکنند تا در ربو کاپ بعدی ربات ایرانی خراب شه اصلا بسوزه تیکه تیکه شه!

برای اینها «مصدق» به خاطر ملی کردن نفت قهرمان است و «احمدی نژاد» برای تلاش جهت هسته ای شدن ایران خائن است!

باور کنید برخی از اینها آرزو میکنند «نیروگاه بوشهر» هرگز راه نیفتد اصلا در یک عملیات تروریستی با خاک یکسان شود!

این ها طاقت دیدن «خداحافظ رفیق» را ندارند اما بار ها «مارمولک» را می بینند و قهقهه سر می دهند.

این جا اگر یک مامور پلیس برخورد بدی با یک شهروند خاطی داشته باشد کلیپ آن به سرعت نور پخش شده و بعضی حتی اشک هم برای ان جوان مظلوم می ریزند.

 اما اگر صد ها پلیس مجروح شوند باید در نهایت مظلومیت دوران نقاهت را بگذرانند و به آرامی سرکارشان برگردند.

این جا «ریگی» را گرفتند!

مردم همه و همه خوشحال و شاد شدند خیلی ها سجده شکر کردند و اشک شوق ریختند.

 اما این جا ایران است !

بعضی دوباره دندان خشم به هم ساییدند. حتی ازشدت عصبانیت کانال را عوض کرده و به محدوده «اسپایس» کوچ کردند تا از این دنیای فانی با این خبر های مزخرفش دور باشند!

سایت ها و وبلاگ ها ساکت شدند .

اما باور کنید برخی این شب ها دعا میخوانند تا گروهک «جندالله» عملیاتی انجام دهد عده ای را به خاک و خون بکشد مادرانی را عزادار کند تا ایشان ثابت کنند که ایران ضعیف است. 

این جا اگر عکس 4*3 خانمی نمایش داده شود فریاد واناموسا سر میدهند اما در پارک لاله چادر از سر دختران وطن میکشند!

این ها برای ترانه موسوی مجهول الهویه غصه می خورند اما عکس و فیلم های خصوصی و خانوادگی مردم در موبایل هایشان بلوتوث می شود.

این جا ایران است.کنسرت شجریان است.قطعه سنتی «مرغ سحر» مینوازند همه گریه می کنند.

این جا در سالن فرهنگسرا برای «مصدق» هورا می کشند و برای «میرزا کوچک» تره هم خورد نمی کنند.

اینجا بعضی حکم اعدام را غیر انسانی می دانند و پیکر «شیخ فضل الله» را بر بالای چوبه دار می پسندند.

این جا همه حق دارند هرجور دوست دارند لباس بپوشند اما اگر کسی انگشتر عقیق به دست کند مسخره اش میکنند!

این جا موی پریشان مظهر روشنفکری است و چادر نماد املیسم چون نوع پوشش آزاد است فقط برای آنها!

این جا اگر کسی به گروه شما نپیوست و عقاید شما را نپسندید جیره خوار است!

اینها دوست دارند زن آزاد باشد و مساوات زنان را فریاد می زنند اما اگر از اونوری ها زنی وزیر شد این دیگر فریب کاری است!

این جا اگر عده ای به استقبال ممد  رفتند حضور باشکوه مردمی تیتر روزنامه ها می شود ولی اگر هزاران نفر به استقبال رییس جمهور رفتند حتما و قطعا و مستندا با اتوبوس با وعده ناهار و عصرانه از روستا ها آمده اند!

اینها ایرانی هستند و دروغ نمی گویند فقط ما هستیم که ایرانی نیستیم و همیشه ازلبنان می آییم.دروغ هم می گوییم

فرانک از استان زعفرانیه خودش شهادت داده که مارا دیده که فارسی بلد نیستیم و همه را میزنیم!

اینجا عده ای در انتظار هدفمند سازی یارانه ها هستند نه برای این که میلیون ها دلار صرفه جویی ارزی شود نه برای این که  ازمیلیارد ها تومان اسراف در مصرف انرژی جلو گیری شود برای آن که دولت زمین بخورد!

از همین الان تیتر روزنامه های فردای اجرای طرح آماده است. 

اینجا دانشگاه تهران است و همه حق اعتراض دارند شما میتوانید عکس رییس جمهور را پاره کنید شما آزادید تا عقایدتان را بیان کنید اما اگر استاد ریاضی با چند سال سابقه استادی به دانشجویی جهت رعایت بهتر حجابش تذکر داد با تلاش های شبانه روزی مدعیان آزادی بیان به تعویق ترم محکوم می شود و دلسوزان فقط به استاد می گویند شما فعلا استراحت کنید! 

این جا وقتی آخرین روستای ایران برق دار می شود برخی با پوزخند میگویند ای پوپولیست های بیچاره! 

این جا بعضی به فکر ایران نیستند به فکر خود هستند .این جا برخی همه عزتشان و غرور ملی شان را از رضا خان دارند! 

این جا بعضی ایرانی نیستند اما یقه هاشان برای ایران چاک خورده است به سبک یقه انگلیسی «محمدعلی فروغی»! 

منبع:http://hasher.blogsky.com/1388/12/21/post-313/

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 20:36  توسط امیر  | 

ساندیس من! برای تو باید غزل سرود

يك كاربر صاحب قريحه ناشناس اين قصيده طنز را در فضاي مجازي رها كرده است:
این صورت تکمیل شده قصیده طنز آمیز ساندیسیه است که امروز برای شما نوشتم....

فی البداهه است اما از نظر شعری بد از آب درنیامده امیدوارم به نحو شایسته ای از آن استفاده بکنید و یک لیوان ساندیسی که برای تکمیل آن خوردیم ضایع نشده باشد!

ببینم چه می کنید!

باقی بقا

ساندیس! ای عصاره شیرین انقلاب

ای نقشه های دشمن ایران ز تو بر آب

هرگز ندیده است کسی آب میوه ای

خوش مزه تر ز زولبیا و چلو کباب!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 20:3  توسط امیر  | 

حاج آقای محله ی ما را همه دوست دارند



حاج آقای محله ی ما را همه دوست دارند

او روزی سه نوبت نماز جماعت می خواند،

بین الصلوة، احکام طهارت و نجاست می گوید،

هفته ای دو روز

توسل و کمیل می خواند

و سه شبانه روز هم نماز قضا

حاج آقای محله ی ما را همه ی عروس و دامادها می شناسند

حاجی سردفتری دارد و

همه مرغ های عشق، محتاج صیغه ی محرمیت او

حاج آقای محله ی ما را همه قبول دارند

حتی حاج هوشنگ نزول خوار

آخر حاج آقا با او هم خوب است

و همیشه می گوید:

"آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا"

اما به جان شما قسم

اگر علی(ع) هم این طور بود

اولین زیر منبری ش می شد معاویه

اگر حسین(ع) هم این گونه بود

یزید او را می کرد وزیرش

مشکل از آنجایی شروع می شود

که تو هم جاذبه داری

و هم دافعه

باید بعضی ها را تایید کنی و

بعضی ها را تکذیب

مشکل از آنجایی آب می خورد

که تو حرف های "حاشیه دار" می زنی

حرف های "مسأله دار"

حرف های "بو دار"!

مثل عدالت

فقر و ستم

ظلم و استکبار

و استعمار

و استحمار

آن وقت است که برای خودت دشمن می تراشی و

معاویه و یزید می شوند دشمن ت

اصلا این چه کاری بود که علی (ع) کرد؟

نمی شد کمی هم مثل حاج آقای محله ی ما سیاست به خرج می داد و

با معاویه "مدارا" می کرد؟

نمی شد حکومت شام را می داد به معاویه و ...

دهان ش را می بست؟

آن وقت نه دشمنی به نام معاویه و عمروعاص و مروان و...

به وجود می آمد

نه جنگی به نام

صفین و جمل و نهروان

یا مگر حسین(ع) نشنیده بود

که "زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد"؟

پس چرا باز هم گفت:

"خط الموت علی ولد آدم مخط القلادة علی جید الفتاة"

و یا

"فیا سیوف خذینی"!

***

آهای جماعت 17 رکعتی عافیت طلب!

آهای سجاده نشینان آرامش طلب

و منفعت طلب!

شما شیعه ی هر که می خواهید باشید

اما شیعه ی علی (ع) نیستید

شیعه ی علی(ع) ابوذر بود

که فریادهاش

کاخ معاویه را کوخ کرد

شیعه ی علی(ع) میثم بود

که بنی امیه از ترس نعره های حیدری ش

زبان ش را از حلقوم در آوردند

شیعه ی علی(ع) اهل کربلا است

اهل کرب، اهل بلا

شیعه ی علی(ع) اهل نینوا است

اهل نی، اهل نوا

شیعه ی علی(ع) اهل خیبر است

اهل هور، اهل مجنون

اهل فکه

طلائیه

فاو

شلمچه ...

شیعه ی علی(ع) همت بود و باکری

که سر و جان دادند اما

نگذاشتند حرف امام روی زمین بماند

شیعه ی علی حاج آقا ابوترابی بود

که در زندان یزید زمان هم

دم از امام و انقلاب می زد و

روضه ی حسین(ع) می خواند

شیعه ی علی(ع) مش حسین کفاش است

که سه پسرش در جنگ شهید شد و

او خم به ابرو نیاورد و گفت

فدای سر امام

شیعه ی علی پیرزنی است

که خانم معلم می گفت

22 بهمن عصا زنان و لنگ لنگان

آمده بود راهپیمایی

تا حرف رهبر زمین نماند

تا استکبار و استعمار بفهمند

هنوز اسطوره ی زنان این ملک

زینب است و فاطمه...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 18:6  توسط امیر  | 

:::: یک گوشه از آن پرده’ در شور عراقی و حجازی ::::

 یا حبیب الباکین

یادم آمد شب بی چتر وکلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهائی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی ، دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا! پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه  مرا تیشهء فرهاد صدا زد :نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان. باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست ورها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل نکند باز به آن وادی...مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.


چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ، عرش خدا، کرب وبلا ، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم،و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو یک گوشه از آن پردهء در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زدو چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشهء معشوق خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم وغصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.


سید حمیدرضا برقعی

http://parsedarkhial.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 21:50  توسط امیر  | 

پر از قشنگی ، پر از عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 21:34  توسط امیر  | 

ساندیس

ما، پدر؛ در پدر ساندیس خوریم ...

http://shiawallpapers.persiangig.com/document/sandis-janfada.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 23:44  توسط امیر  | 

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم / نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی / پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم / بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم / به میانه قشورم همه از لباب گویم
من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم / من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم
چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش / خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم
بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ / تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم
ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویم / به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم / نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
اگرم حسود پرسد دل من ز شکر ترسد / به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم
بر رافضی چگونه ز بنی قحانه لافم / برخارجی چگونه غم بوتراب گویم
به زبان خموش کردم که دل کباب دارم / دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 21:9  توسط امیر  | 

غم هجران نگارم


ما نده ام با غم هجران نگارم چـه کنـم .... عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم
چشم آلوده کجـا دیــدن دلـدار کجـا .... چشم دیـدار رخ یار ندارم چــه کنم
با نگاهی بگشـا عقده دیریــن مرا .... کز فراغت گره افتاده به کارم چه کنم
جلوه ای کن که دمی روی نکویت نگرم .... گرچه لایق نبود دیده تارم چه کنم
اشک می ریزم و با غصــه دل همراهـم ... که ز هجران تومن اشک نریزم چه کنم
طوق بر گردن من رشتـه عشــق تو بود .... تا کشاند به سـر چوبه دارم چه کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 0:1  توسط امیر  | 

ساندیس و عشق و مستی...

ساندیس و عشق و مستی...


با مدعی مگویید، اسرار عشق و مستی

زیرا که طعم ساندیس، شهد است راستی راستی!



ای کاش میر میدید، انبوه عاشقان را

تا بی خبر نمیرد، از درد خود پرستی



جانباز شیمیایی، با شیخ گفت: «جانا!

با کافران چه کارت؟ گر بت نمی پرستی»



دندان گرگها را، هر کودکی ببیند

ای پیر انقلابی! چشمت چرا تو بستی؟



عاشق شو ارنه روزی، این صبر هم سرآید

اذن ولی نباشد، پنداشتی که جستی؟



یارب شکسته حالان، طاقت دگر ندارند

تا کی کنند اجانب، چندین دراز دستی



گویی ولی شناسان، رفتند از این ولایت

خط امام گم گشت، زین کارگاه هستی



«آن روز دیده بودم، این فتنه ها که برخاست

کز سرکشی زمانی، با ما نمی نشستی»



این عشق دست طوفان، خواهد سپردت ای میر!

بازآ به نزد ملت، وآن روزگار مستی


با اجازه از حضرت حافظ

محمد صادق باطنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:24  توسط امیر  | 

این روزها همه از امام دم می زنند

این روزها همه از امام دم می زنند

از راست سنتی و مدرن

تا کارگزاران و اصلاح طلب

و سبزی ها

  ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 16:25  توسط امیر  | 

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمه فرياد کردن
خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای ديگر سرودن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 13:59  توسط امیر  | 

مهربان من سلام

مهربان من سلام

دوباره جمعه است، و دوباره انتظار دیدار تو بی صبر می کند هر چه صبور است.

آقا جان مگر این همه انتظار و اشک کار ساز نشد؟!

آخر دیگر چیزی مانده که مانع از ظهور شود؟!

خود دعایی کن تا آن شویم که لیاقت دیدار تو برایمان رقم بخورد، دعا کن آمدنت میسّر شود که دیگر جمله هایم تاب فراق ندارندو بغض هایم تاب سکوت.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 11:54  توسط امیر  | 

نوشتاري خواندني از يوسفعلي ميرشكاك در باره فتنه سبز

بيست سال از عروج شير پير ساحت قدس مي‎گذرد//بنده از آن‎جا كه هيچ نسبتي با رسانه‎هاي فراگير داخلي و خارجي ندارم، نمي‎دانم كه ماجراي پاره كردن و آتش زدن تصاوير سيدنا القائد و امام راحل(ره) ... چه بگويم؟....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 11:43  توسط امیر  | 

یادتان هست که احساس خطر می کردید؟

یادتان هست که احساس خطر می کردید؟
از کلامی که دروغش خواندید،
از جماران و کلام پیرش که تو فریاد زدی گم شده است.

این خطر چیست؟ کدامین احساس؟

انعکاس رخ چون آینه روح خدا و آتش؟
هر کلامش که بریدید و به دلخواه از آن راه بجویید، خطر می دانی؟

هلهله در غم سالار شهیدان، آتش دامن غمبار سیاهی عزا هم خطری آیا هست؟
آتش و صفحه قرآن را چه؟
سنگباران عزادار حسین بن علی را تو خطر می دانی؟

با توام مرد! که انگار به خواب ابدی مهمانی.

یادتان هست؟! تبارت به همان خیمه تنهای غم انگیزترین لحظه تاریخ شباهت دارد؟
یادتان هست چرا چادر خاکی؟ در و دیوار؟ کبودی بر چشم؟
یادتان هست که صفین، که قرآن، نیزه؟
یادتان هست که کربی و بلایی بودست؟
یادتان هست که لعنت کردند، تا دم صبح ابد، هر که را «حاربهم» تیغ کشیدست و "ولی" گم کرده است؟

تو اگر یادت نیست،
یادمان هست که چندین فرسنگ مانده تا داغ ترین هرم عطش، فتنه را بن بکنیم،
خولی و شمر و یزید و عمر سعد، نه که در کرب و بلا،
بلکه قبل از حکمیت، ما به عمار، به مالک بسپاریم و علی، پور علی، شاد کنیم.

تو اگر یادت نیست، این به خاطر بسپار.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 0:24  توسط امیر  |