وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

چند سال پیش مصاحبهای از همسر مکرم شهید آوینی میخواندم. چند نکته در مورد شهید آوینی توی آن مصاحبه بود که برایم تازگی داشت. یکی از آنها که همیشه یادم هست این بود که "مرتضی هیچگاه از آلام جسمی و روحی خودش حرف نمیزد". شبیه این را از برادر معززش، جناب سید محمد آوینی هم شنیده بودم. درجاتش متعالی. این مرام حزبالله است و هر چه ابتلائش بیشتر باشد زبانش خاموشتر است. اما گاه هست که بار رنج بر روح سنگین میشود و زبان تاب نمیآورد و به شکوه باز میشود. باز شدنی!
صبر بر رنج اما برای حزبالله توشه آخرت است. و الا چه رنجی؟ وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن. اصلاً رنج، قوت حزبالله است. قوت غالب! اگر سهم روزانهاش نرسد، روزش به شب نمیرسد. عید فطر پارسال یادم هست که بچه حزب اللهیها دنبال این بودند که بدانند فطریه قوت غالبشان که در طول سال رنج بوده چقدر میشود، میخواستند پرداخت کنند! بزرگترین رنج حزبالله، رنج اسلام است و هر آنچیزی که با اسلام نسبتی مییابد. غیر از این هر چه هست، غصه دنیاست و هر کس چنین رنجی بر گرده دارد داخل در حزبالله نیست و اسیر دنیاست. اسیر دنیا در حزب طاغوت است. حزبالله با نداری و پابرهنگی خو کرده و از "شعب ابی طالب" تا امروز سهم او از دنیا همین بوده که تا امروز هست.
مرد آنست که سینهاش مالامال رنج برای حق باشد و مردتر از حزبالله در این عرصه کیست؟ زخم زبان و ناسزا و طعنه و لغو شنیدن حزبالله اما حکایت دیگری است. شهید آوینی در دستنوشتهای با عنوان "نامهای به بهشت" که برای یکی از دوستان شهیدش بنام "رضا مرادینسب" نوشته، برای او نوشته است که "رضاجان! هرگاه در قرآن در وصف بهشت میخواندم که لا تسمع فیها لاغیة و یا لا یسمعون فیها لغوا و لا تأثیما در شگفت میآمدم که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد که بهشت را اینچنین ستودهاند: جاییکه در آن لغو و تأثیم به گوش نمیرسد. حال در مییابم رضا جان..." او این گلایه را از کسانی نزد "رضا" برده که عشق و دلباختگی او به کربلا را خشونت و جذبههای شهوانی سخیف را عشق مینامند و جنگ را دوران غمباری می خوانند که گذشته. و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف شده می پندارند. امروز داشتم این نامه را برای بار چندم میخواندم. بعد از خواندنش تصمیم گرفتم من هم نامهای برای سید شهیدان اهل قلم به مقصد بهشت بنوسم و در آن برای او بنویسم که ما هم فهمیدیم که چرا بهشت را اینچنین ستودهاند! ما جنگ ندیدهایم و اندازه شهدا خشونتطلب نبودهایم، اما بس بخاطر ایستادن پای بزرگترین آرمان خمینی و شهیدان که "ولایت فقیه" بود هر روز داریم هرزه میشنویم و زخم زبان و نیشهایی دریافت میکنیم که صد رحمت به نیش مار زنگی!
برای من کسر شأن است که اینجا شکوه کنم که برای پشتیبانی از ولایت فقیه فحش میخوریم؛ وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم. این مرام از مالک اشتر به حزبالله رسیده. اما دیروز از زبان کسی به افتخاری نائل شدم که سالها بود حسرتش را میکشیدم و برای همین دوست دارم به کوری چشم دشمن بنویسم که چه شنیدم. همیشه حسودیم میشد به مرحوم استاد بختشکوهی - استاد گمنام خوشنویسی کشور - که وقتی شعری را برای امیرالمؤمنین (ع) قلمی میکرد یا حدیثی در شأن آن حضرت از رسول خدا (ص) مینوشت، زیرش امضا میکرد "کلب آستان علی، ابراهیم بختشکوهی". دیروز یکی ما را کلب آستان سید علی نامید! البته نه به این مؤدبی. ولی دمش گرم، دل ما را شاد کرد. گفت که ما از نوع تربیت شدهاش هستیم. زیادی مفتخر کرد ما را و الا ما تا امروز برای آن آستان همینقدر هم نتوانستهایم وفادار باشیم.
ما هرزه شنیدن و نیش خوردن برای آرمانی را که سیصد هزار شهید پای آن خون دادهاند برای خود افتخار میدانیم. ما از دشمن توقعی نداریم، اما از دوست که ناسزا بار ما میکند توقع داریم از هر صد تا که نثار ما میکند لااقل یکی هم نثار سران فتنه بکند. مالیات ندارد که!

